این زمان دلبری به شآن تو نیست
وه تو آنی که کس به آن تو نیست
سجده زان به درت نمیآرم
که سرم باب آستان تو نیست
دل ما را میازمای به هجر
بیجگر مرد امتحان تو نیست
بر کنار خود اشک میریزم
که چرا محرم میان تو نیست
گوشهٔ ابروی بتان دیدم
لیک چون گوشهٔ کمان تو نیست
بیتکلیف به خواب یوسف را
بارها دیدهام به شأن تو نیست
دو سه بوسه به بنده سودا کن
سود من میشود زیان تو نیست
گرچه پر نازکست رشتهٔ جان
لیک نازکتر از میان تو نیست
کافتم سینه سینه و دیدم
یک دل آسوده در زمان تو نیست
ای دل دردمند من چه علاج
که طبیبی مزاجدان تو نیست
بت من جز خدای عالم غیب
هیچکس آگه از دهان تو نیست
تو مرا سرفراز کن هرچند
سر من لایق سنان تو نیست
واقف احوال خود به آن بیمهر
عرض کن مهر بر دهان تو نیست