واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵

آنجا که خون ز دیدهٔ عاشق چکیده است

مردم گمان برند که بسمل طپیده است

تیغ است اینکه یار جفاجو کشیده است

یا صبح سربلندی عاشق دمیده است

در حشر خط جواب چه گوید به حیرتم

آن ساده‌رو که نامهٔ عاشق دریده است

انصاف آنکه کمتر از اصحاف کهف نیست

هرکس درین زمانه به غاری رسیده است

عالم شود سیاه به چشمم ز درویش

مانند شمع داغ مرا نور دیده است

گردن‌کشی اگر کند آن زلف می‌رسد

زان رو که روز تیرهٔ خط را ندیده است

بلبل چه‌ها بکرد سرم چرخ می‌زند

بوی وفای از گل داغم شنیده است

آخر ز دست یار کشیدم پیاله‌ای

گل غیر من ز شاخ صنوبر چه دیده است

از زخم تیغ سرو قدان بعد سوختن

خاکسترم چو قمری بسمل طپیده است

آن شوخ پرنمک که جهان پر ز شور اوست

شیرین ز شرم او شکر آبدیده است

عمر دراز در سر زلف تو کرده است

نقاش صورت تو نه آسان کشیده است

در دشت بی‌خودی نبود بیم گمرهی

واقف ز خویش رفته به جایی رسیده است