دل خون شد و آرزو نمانده است
دیگر به تو گفتوگو نمانده است
تا من رفتم ز آستانت
در کوی تو آن غلو نمانده است
در زخم دل ز کهنگیها
شایستگی رفو نمانده است
دیدیم به گلشن زمانه
یکبار شگفتهرو نمانده است
غم خانهٔ من ز دولت آه
محتاج به رفت و رو نمانده است
از دولت حلقه حلقهٔ زلف
بیطوق بلا گلو نمانده است
جز زخم تو پهلوی دل من
یک همدم خندهرو نمانده است
خالی ز شکست سنگ بیداد
در عهد تو یک سبو نمانده است
ترخنده زنم به گریه زین پس
با چشم تر آبرو نمانده است
خمخانهٔ دهر سیر کردیم
یک بادهٔ مهر تو نمانده است
واقف بازآمده است آن شوخ
گر دل طلبد بگو نمانده است