واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰

مجنون مرا به سلسلهٔ عشق واگذاشت

خود از میانه پای کشید و مرا گذاشت

چندین هزار خانهٔ طاعت خراب شد

(افتادگی دارد) ا گذاشت

بیگانگی ز مردم عالم ز بس که دید

دل کار خود به آن نگه ‌آشنا گذاشت

از سر هوای سوز و گدازم نمی‌رود

آسان نمی‌بود هوس کیمیا گذاشت

باشد به حکم شرع جنون مستحق دار

دیوانه‌ای که پای به دارالشفا گذاشت

در زلف او همیشه دلم عید می‌کند

در ساعت سعید درین کوچه پا گذاشت

انصاف نیست ورنه درین بزم کی توان

دعوای خون شمع به باد صبا گذاشت

تا دید از تو گوشهٔ ابروی التفات

بر طاق دل شکایت جور و جفا گذاشت

نگرفت ظالم از دل خونین ما خبر

یا رب کجا خدنگ تو پا در حنا گذاشت

صحرای عشق تشنهٔ خون همچو کربلاست

از سر گذشت هر که درین دشت پا گذاشت

لطف و عتاب یار ز ما باز داشت است

یا رب چه کرده‌‌ایم که ما را به ما گذاشت

در راه عشق همرهی از کس مجو که دل

خود پیش پیش رفت و مرا در قفا گذاشت

ترک علاج گفت دل خسته را علاج

بیچاره تنگ آمد و آخر دوا گذاشت

مسندنشین کشور ادبار گشت دل

اقبال را به‌ سایهٔ بال هما گذاشت

یک‌بار بخت غنچهٔ ما وا نمی‌شود

چندین بهار آمد و نشکفته واگذاشت

برده است کافری به اسیری دل مرا

واقف نیم ازینکه نگه داشت یا گذاشت