واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸

فتد آتش به چشم گل چو بینم در گریبانت

خلد در خاطرم خاری که گیرد طرف دامانت

به‌جز آلودگی رنگی ندارد صحبت مردم

به چشمم تا نشستی تر ز خون گردد دامانت

نمی‌آرد چراغ آنجا کسی نی لاله می‌کارد

ندارد هیچ دل‌سوزی به سر خاک شهیدانت

نباشد خالی از تأثیر آوار شکست دل

خدا سازد که افتد شیشه‌ام از طاق نسیانت

صفا در خانه پیدا می‌شود چون می‌رسد مهمان

چرا روشن نگردد چشم داغ دل ز پیکانت

به تیری یاد کری شخ کمان چون من ضعیفی را

گر اندک قوتی می‌بود می‌رفتم به قربانت

نمی‌دانم دگر زلف که از کف داده‌ای واقف

که می‌بینم دماغ آشفته و خاطرپریشانت