سرو افتاده ز پا از دستت
کرده گل جامهقبا از دستت
خانه آباد خراب افتاده است
خانهٔ مهر و وفا از دستت
گفتی از دست که داغست دستت
ای همه جور و جفا از دستت
پنجهات سخت دلم را افشرد
نکنم گریه چرا از دستت
آن نگاری تو که بنشسته به خون
دل جدا دیده جدا از دستت
نگذاری به دلم دست افسوس
گله دارم به خدا از دستت
کرد وا بند قبای تو رفیق
کرده من جامه قبا از دستت
آن بلایی تو که ریزد به دو دست
خاک بر فرق بلا از دستت
ناگوار است ز ناسازی تو
که خورم آب بقا از دستت
میتوان بر سر واقف آمد
که فتاد است ز پا از دستت