جز منت عاشق فدایی نیست
حاجت آنکه آزمایی نیست
هر که را با تو آشنایی نیست
در دلش هیچ روشنایی نیست
از طمع در به در مکن دل را
جام جم کاسهٔ گدایی نیست
شمعسان داغ بر دلم مگذار
که مرا ذوق خودنمایی نیست
یک کف خاک نیست در کویش
که ز خون دلی حنایی نیست
من اسیر کسی که از زلفش
هیچ دل را سر رهایی نیست
بلبل بیدماغ این باغم
با کسی ذوق همنوایی نیست
بلبل طبع را جدا زان گل
سازوبرگ غزلسرایی نیست
برحذر باش این کمانابرو
ناوک آه ما را هوایی نیست
زاری دل به گوش او نرسید
آه کین آه را رسایی نیست
در دیاری که میرزا عشق است
عقل را قد روستایی نیست
اینکه ناخن به دل زنند بتان
دلخراشی است دلگشایی نیست
برگ عیشی ز لخت دل دارم
باکم از روز بینوایی نیست
صد شکستم فتاد از احباب
چشم یک حبه مومیایی نیست
فاسق برملا اگر چه بد است
بدتر از زاهد ریایی نیست
واقف از شغل عاشقی بگذر
خاک شوریست مشکسایی نیست