دلی که در سر آن زلف جا گرفت و گذاشت
وطن به سایهٔ بال همان گرفت و گذاشت
بگو چهسان نشوم پایمان بیقدری
که یار دست مرا چون حنا گرفت و گذاشت
ز دستگیری او زینهار پا نخوری
که یار همچون حنا دستها گرفت و گذاشت
نقاب بر رخ آیینه از کف آن خود بین
مرا چو دید ز روی حیا گرفت و گذاشت
چو عکس آیینه شد محو نقش هستی او
کسی که دامن اصل صفا گرفت و گذاشت
چه کوچهها که نگردید از پریشانی
کسیکه زلف تو را چون صبا گرفت و گذاشت
دلم ز سوز محبت اگر نشد اخگر
سبب چه بود که آن دلربا گرفت و گذاشت
به چین زلف تو برگشت دل ز سوی ختن
ره صواب و طریق خطا گرفت و گذاشت
تو نیز سر بده ای محتسب چه خواهد شد
مرا که مست عسس بارها گرفت و گذاشت
سر لباس منقش مرا کجاست به فقر
که نشقها تنم از بوریا گرفت و گذاشت
نشد مقیم درین خانه هیچکس واقف
چه عکسها که در آیینه جا گرفت و گذاشت