واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶

دلی که در سر آن زلف جا گرفت و گذاشت

وطن به سایهٔ بال همان گرفت و گذاشت

بگو چه‌سان نشوم پایمان بی‌قدری

که یار دست مرا چون حنا گرفت و گذاشت

ز دستگیری او زینهار پا نخوری

که یار همچون حنا دست‌ها گرفت و گذاشت

نقاب بر رخ آیینه از کف آن خود بین

مرا چو دید ز روی حیا گرفت و گذاشت

چو عکس آیینه شد محو نقش هستی او

کسی که دامن اصل صفا گرفت و گذاشت

چه کوچه‌ها که نگردید از پریشانی

کسی‌که زلف تو را چون صبا گرفت و گذاشت

دلم ز سوز محبت اگر نشد اخگر

سبب چه بود که آن دلربا گرفت و گذاشت

به چین زلف تو برگشت دل ز سوی ختن

ره صواب و طریق خطا گرفت و گذاشت

تو نیز سر بده ای محتسب چه خواهد شد

مرا که مست عسس بارها گرفت و گذاشت

سر لباس منقش مرا کجاست به فقر

که نشق‌ها تنم از بوریا گرفت و گذاشت

نشد مقیم درین خانه هیچ‌کس واقف

چه عکس‌ها که در آیینه جا گرفت و گذاشت