واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

جان ماند و دل من از میان رفت

صد شکر که یک بلای جان رفت

تا دل در فکر آن دهان رفت

نامی زو ماند و بی‌نشان رفت

از دست جفای ناوکت دل

نالان تا خانهٔ کمان رفت

در راه فنا ادب ضرور است

چون شمع به دیده می‌توان رفت

مردیم و هدف شد استخوان‌ها

آسوده کسی که بی‌نشان رفت

تا سرو قد تو جلوه‌گر شد

شمشاد ز باغ مو کنان رفت

آن چشم سیاه بلای جان است

دنبالهٔ او نمی‌توان رفت

دل محو خیال آن کمر شد

بیچاره به هیچ از میان رفت

عاشق به هوای ناوکت مرد

دردا که به درد استخوان رفت

تا دامن دشت یادم آمد

چون سیل ز دست من عنان رفت

رفت آن بی‌مهر و لخت دل ریخت

چون صبح بهار گل‌فشان رفت

در خانهٔ کس نرفتی از شرم

در آیینه عکس تو چه‌سان رفت

زلفش به زمین رسید واقف

دود دل ما به آسمان رفت