قدم از میکده مگذار برون جای خوش است
دامن پیر مغان گیر که بابای خوش است
پیش خیز هوس سفله نمیباید بود
بندهٔ عشق شو ای خواجه که مولای خوش است
کیمیای ز وصال تو تمنا دارم
گو بسوزد سر و سامان که تمنای خوش است
جامهٔ عاریت آلودهٔ منت باشد
خوش به عریان تنم زان که سراپای خوش است
سر افتادهٔ ما را به عزیزی دارید
گرچه خاکست ولی خاک کف پای خوش است
دین و دنیا دل و جان صبر و خرد تاب و توان
بفروشید به آن زلف که سودای خوش است
وعدهٔ قتل من ای شوخ به فردا دادی
رقص شادی کنم امروز که فردای خوش است
بر سر هر مژه لخت جگرم میسوزد
چون چراغان لب آب تماشای خوش است
به دعا خواه دلی خالی ز اندیشهٔ غیر
که ورای دو جهان گوشهٔ تنهای خوش است
عشق ای دل به غلامی چو سرافرازت کرد
حاضر خدمت او باش که آقای خوش است
جانب سادهخان مینگری شرمت باد
ای تو را زانوی خود آیینهسیمای خوش است
وعدهٔ بوسه اگر از لب خوبان خوب است
واقف از جانب ما نیز تقاضای خوش است