واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱

خویش و بیگانه به حال من بیمار گریست

هرکه آمد به سرم شمع‌صفت زار گریست

از پس مرگ کسی آب به خاکم افشاند

ابر غم آمد و چون یار هوادار گریست

نعشم آن روز که از کوی تو بی‌درد برند

خواهد از درد به حالم در و دیوار گریست

در غمت کم ز کسی دید دلم خون گرمی

غیر ازین دیده که از بهر تو بسیار گریست

کبک را خنده ز غم خواب فرامش شده است

بس که مجنون تو در دامن کهسار گریست

نگذشت است هنوز از شب هجران پاسی

نتوان خون دل از دیده به یک بار گریست

آنکه دی خندان‌کنان بر سر من آمده است

چون مرا گریه‌کنان دید به ناچار گریست

واقف آن شب که ازو یار نپرسید احوال

کم سخن گفت ز درد دل و بسیار گریست