به حشر خطر به من ای بیوفا چه خواهی گفت
جواب رنجش و عذر جفا چه خواهی گفت
نمیکنیم سوی او تو را روان ای اشک
از آن جهت که تو طفی زما چه خواهی گفت
گذشت کار پریشانیم ز گفت و شنید
به زلف یار ز من ای صبا چه خواهی گفت
گذشت عمر و نکردی به من شبی روزی
به حیرتم که به روز جزا چه خواهی گفت
هزار نامه نوشتم جواب ننوشتی
بگو بگو که جواب خدا چه خواهی گفت
گر از تو یار بپرسد چه مدعا داری
تو باری ای دل بیمدعا چه خواهی گفت
تو کافرانه به بتخانه میروی ای دل
اگر کسی به تو گوید کجا چه خواهی گفت
تو خود ز محفلش آزرده میروی واقف
به خنده گر به تو گوید بیا چه خواهی گفت