واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷

بر دل و دیده از غمش بس که بلا رسیده است

اشک جدا به کوی او آه جدا رسیده است

آه که عمر محنتم گاه به سر نمی‌رسد

تا شب هجر بگذرد روز جزا رسیده است

غم به دلم نهاده روی در بگشای ای طرب

تو سر خویشتن بگیر خانه خدا رسیده است

ای که به آسمان رسید فرق غرور ناز تو

ما به تو گر نمی‌رسیم نالهٔ ما رسیده است

درد جدایی توام مژدهٔ مرگ می‌دهد

شکر که دردمند را وقت شفا رسیده است

جانب ما نگاهی از گوشهٔ چشم می‌کنی

نالهٔ زار من مگر گوش تو را رسیده است

نی دل و چشم من بتان خوار و خراب کرده‌اند

سرزده فته هر کجا پای شما رسیده است

جان و دلم به سوی او رفت و منم درین خیال

کاین به کجا نشسته است آن ز کجا رسیده است

آفت و محنت و الم غصه و رنج و درد و غم

واقف مستمند را بی تو چه‌ها رسیده است