واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸

ما را به تو روزگار نگذاشت

گفتیم دمی گذار نگذاشت

در عشق تو باختم دل و دین

چیزی به من این قمار نگذاشت

لب تشنه به آب خضر ما را

آ« دشنهٔ آبدار نگذاشت

دیوان شدم از آن خط سبز

هوشم به سر این بهار نگذاشت

ای وای که بخت سست‌عهدم

یک عهد تو استوار نگذاشت

دل را چون گرمی غم او

محتاج به غمگسار نگذاشت

صد شکر که سیل گریهٔ من

در خاطر او غبار نگذاشت

می‌خواست که مهر ورزد آن ماه

این طالع نابکار نگذاشت

هرچند که چون حنا شدم خون

از دست خودم نگار نگذاشت

آن ترک که غارت غم او

در من صبر و قرار نگذاشت

پای به سرم ز ننگ بنهاد

دستی به دعا ز عار نگذاشت

ناکاره شدیم زانکه ما را

عشق تو به هیچ کار نگذاشت

گفتم نفسی قرار گیرم

لیکن دل بی‌قرار نگذاشت

رفتیم که درد دل بگوییم

این دیدهٔ اشکبار نگذاشت

بیداد تو کشت عاشقان را

زان‌‌سان که یک از هزار نگذاشت

بی‌زخم خدنگ هیچ دل را

آن غمزهٔ دل شکار نگذاشت

آن طفل که شد به غارت باغ

یک گل بر شاخسار نگذاشت

یار آمده بود بر سر صلح

دوران ستیزه کار نگذاشت

واقف بس کن که اضطرابت

آرام درین دیار نگذاشت