در چمن رفتی و گل چون شعله لرزیدن گرفت
سرو از رشکِ قدت چون شمع کاهیدن گرفت
خواستم کز کوچهٔ دیوانگی بیرون روم
تا قدم برداشتم زنجیر نالیدن گرفت
همچو من ژولیدهمو دیوانهای در دشت نیست
دید تا مجنون مرا چون بید لرزیدن گرفت
در گلستان رفتی و با این همه آزادگی
چون غلامان سرو در دنبال گردیدن گرفت
شب که رخسار دلافروزِ تو را پروانه دید
شمع را بگذاشت بر گرد تو گردیدن گرفت
حسنِ روزافزون او را دید چون ماهِ تمام
اندکاندک روی خود از شرم پوشیدن گرفت
روبهرو شد یار با آیینه وز غیرت مرا
همچو جوهر موبهمو بر خویش پیچیدن گرفت
رونهادم تا به شهرِ عقل از دشت جنون
از در و دیوار واقف سنگ باریدن گرفت