کشم جور و جفایش طاقتی هست
که در دنبال محنت راحتی هست
خرابآباد دنیا سیر دارد
به هر ویرانه گنج عشرتی هست
به دست من فتاد آن شوخ تنها
دلی خالی کنم خوش فرصتی هست
به بام عرش درویشان برآیند
که با ایشان کمند وحدتی هست
نمیگیرد دلم با هیچکس انس
چه سازم در مزاجم وحشتی هست
کمانش را کشیدن میتوانم
که در بازوی ضعفم قوتی هست
به زور زاری او را رام کردم
بنازم عجز را خوش قدرتی هست
ز درد هجر بیم مرگ دیدم
به حمدالله امید صحّتی هست
چرا باشم غمین از تنگدستی
به این شادم که دل را وسعتی هست
پریشانخاطرم زان زلف کو را
به کف سررشتهٔ جمعیتی هست
ز تیغش غیر زخمی خورد واقف
بکش خود را تو را گر غیرتی هست