واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹

گلگونِ اشک گرم‌عنانی مرا بس است (گلگونه؟؟)

شوقی به کوی دوست رسانی مرا بس است

چرخ مقوّس از چه به من شست بسته است

تیری ز دست سخت‌کمانی مرا بس است

تنگم مگیر ای فلک از بی‌مروّتی

بگذار یاد غنچه‌دهانی مرا بس است

از دل به در کن ای فلکِ پیر کینه‌ام

دانسته باش مهر جوانی مرا بس است

چندان به عالم گذران دل نبسته‌ام

از باغ دهر سرو روانی مرا بس است

آیینه‌سان ز فیض قناعت تمام عمر

یک کاسه آب و گردهٔ نانی مرا بس است

موی دماغ بنده برای خدا مشو

ناصح خیال موی‌میانی مرا بس است

تا شرح دل‌شکستگیِ خویشتن کنم

در بزم او شکسته‌زبانی مرا بس است

خنجرگذاریِ مژه، ظالم ضرور نیست

از غمزهٔ تو نوک سنانی مرا بس است

بسیار نازک است دماغ قناعتم

بویی ز زلف مشک‌فشانی مرا بس است

گر نعمت وصال تو روزی نمی‌شود

از دور دیدهٔ نگرانی مرا بس است

با جانِ سوخته چه تنعّم هوس کنم

از خوان چرخ سوخته‌نانی مرا بس است

اغیار را به لطف نمایان گذاشتم

از یار التفات نهانی مرا بس است

قانع شدم به چهرهٔ زردی درین چمن

مانند شمع برگ خزانی مرا بس است

گر پوست‌مال رفت ز من ناوکش چه باک

واقف ز دست دوست نشانی مرا بس است (؟؟؟؟)