واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸

تیر غمت کارگر افتاده است

رخنه مرا در جگر افتاده است

چون نگدازم که مرا همچو شمع

خدمت بزمش به سر افتاده است

چون نشوم این همه باریک‌بین

کار به موی کمر افتاده است

در قدم من پی منع سفر

آبله با چشم تر افتاده است

پشت من از غصّه چرا نشکند

ناله از اوج اثر افتاده است

هیچ جز از فتنه نزاید ز می

دختر رز بدپسر افتاده است

تا نظرم بر بدنش اوفتاد

سیم چو اشک از نظر افتاده است

غم نتواند که کند پا دراز

منزل دل مختصر افتاده است

ای پسر از بس‌که شدی فتنه‌گر

او ز خدا بی‌خبر افتاده است

تا لبت از خنده نمک‌ریز شد

شور به کوی جگر افتاده است

سوخت دل و دود از او برنخاست

واقف ما این‌ قدر افتاده است