واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶

ندیدم کس خریدار محبّت

زدم آتش به بازار محبّت

به کیش ما نمی‌گردد مسلمان

نبندد هر که زنّار محبّت

ندانم ای دل محنت‌کش من

رساندی تا کجا کار محبّت

به بالینم طبیبی آمد و گفت

که جان‌بر نیست بیمار محبّت

بلای جان من گردیدی ای دل

فکندی بر سرم بار محبّت

خوش آن ساعت که مست آیم به محفل (پی دی اف: خوشا)

کنم پیش تو اظهار محبّت

به عالم دام و زنجیری نبوده‌ست

که من بودم گرفتار محبّت

رساندی از جفاکاری به جایی

که برگشتم ز اطوار محبّت

بگو واقف که غیر از اشک خونین

چه گل چیدی ز گلزار محبّت