واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵

اشکم از بیم تو‌ام آبلهٔ دل شده است

آه از دست تو بی‌درد چه مشکل شده است

اثر آه ز آیینهٔ رویت پیداست

با تو امروز ندانم که مقابل شده است

از برای تو هنوزم دل دیگر باید

گرچه هر قطرهٔ خون در تن من دل شده است

چه گنه کرده‌ام ای وای که در مسلخ عشق

کشتنم باعث بدنامی قاتل شده است

واقف آن شوخ به گل زد در امّید مرا

زانکه خاک درش از خون دلم گل شده است