نوشتم قصّهٔ دردت قلم سوخت
دویدم عرصهٔ شوقت قدم سوخت
ز عشقِ آشنا دشمن چه پرسی
مرا منصورسان هم کشت و هم سوخت
از آن آتش که زد در سینهام عشق
توانم عالمی در یک دو دم سوخت
چون آن شخصی که تب گیرد به خوابش
مرا درد محبّت در عدم سوخت
از آن تبها که شبها بیتو کردم
نوشتم شمّهای مغز قلم سوخت
چه پرسی از متاع خانهٔ دل
فراقت هرچه دید از بیش و کم سوخت
ز بس ممسک به زر گرماختلاط است
بسان داغ در دستش درم سوخت
دگر واقف چه طرح گریه ریزم
که از سوز دلم در دیده نم سوخت