واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷

دیدار یار از لب بامی مرا بس است

زان مه‌جبین تجلّیِ عامی مرا بس است

حشر مرا چرا به قیامت فکنده‌ای

از سرو قامت تو خرامی مرا بس است

کو بخت آنکه نامه ‌نویسی به نام من

یاد آوری اگر به پیامی مرا بس است

راهم کجا به خلوت خاص تو می‌فتد

در بارِ عام حکم سلامی مرا بس است

از بهر صید من به کمند احتیاج نیست

ای زلف یار حلقهٔ دامی مرا بس است

نان حلال روزی اهل صلاح باد

من می‌پرستم آب حرامی مرا بس است

در بزم او که ساغر عشرت به گردش است

گر نیست تر دماغ، زکامی مرا بس است

نامت به نام خویش کنم نقش بر نگین

یعنی که از وصال تو نامی مرا بس است

باید برای پختن سودا بهانه‌ای

واقف ز یار وعدهٔ خامی مرا بس است