تو را در آینه با خویشتن سروکار است
مرا ز صورتِ این حال رو به دیوار است
شبی به خواب بناگوش یار را دیدم
هنوز چشم من از حسرتش گهربار است
بیا به دیدهٔ من جلوه کن به هر صورت
که همچو آینه این خانه وقف دیدار است
مصاحب گه و بیگاه من به خلوت غم
دل است و آن همه از دولت تو بیمار است
شکستهایم درین کوچه استخوان یک عمر
کجا رقیب سگ از درد ما خبردار است
به بیگناهیِ طفل سرشک من بخشای
چه شد که چشم سیهروی من گنهکار است
فلک به قصد دلم تیر در کمان دارد
همین اشارهٔ ابروی یار در کار است
دلم چرا نخورد خون ز رشک چون پیکان
که شست ناوک او بوسهگاه سوفار است (؟؟؟)
نفس به سینه گره گشته چون رگ سنگم
بیا که زندگیام بی تو سخت دشوار است
شب است و بزم تو خالی ز غیر شد لیکن
حدیث وصل نرانم که شمع بیدار است
چو شمع بیهدهگو از زبانبریدنها
خموش اگر نشود کشتنش سزاوار است
چه گویمت سبب دلگرفتگی واقف
دو روز شد که دلآرام من دلآزار است