واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱

ای با لطافتِ عرقِ تو گلاب آب

با نشئهٔ لبِ تو ز خجلت شراب آب

در راه عشق وقف نمودیم خون خویش

کردیم ما سبیل برای ثواب آب

در گلشن زمانه نمِ خرّمی مجوی

یک سبزه هم نخورده در اینجا به خواب آب

در وادی‌ای که تشنه‌جگر می‌تپم به خاک

از رحم می‌شود دلِ موجِ سراب آب

ای شوخ تا ز خانهٔ زین پا کشیده‌ای

می‌گردد از فراق به چشم رکاب آب

ای سرو ناز بوسه به پای تو می‌زند

از رشک ساخت خانهٔ ما را خراب آب

واقف چه مشرب است هوادار عشق را

هر دم برای گریه خورد چون سحاب آب