بیرون کشم ز دیده دل غم کشیده را
تسکین دهم ز گریه به این حیله دیده را
از قحط مردمی چه عجب گر به عهد ما
در گریه اتّفاق نماند دو دیده را
چون حکم توست حکم چکیدن نمیدهد
بیدردی تو اشک به مژگان رسیده را
یک ره به حالم ای بت شیریندهان بخند
شان عسل کن این دل مژگانگزیدهها
صدآفرین به زلف پریشان دلبران
نگذاشت جمعخاطر یک آفریده را
باور کجاست آنچه ز زلف تو میکشیم
در عمر خویش خواب پریشان ندیده را
تا کی فراق، مژدهٔ وصلی به ما فرست
تا راحتی رسد دل محنتکشیده را
واقف ز حسرت به خدا آرمیدگان
آرام نیست این دل از خود رمیده را