واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴

به‌حمدلله دل درد آشنایی کرده‌ام پیدا

برای درد بی‌دردی دوایی کرده‌ام پیدا

سری با شوخ شمشیر آزمایی کرده‌ام پیدا

ز بهر زخم‌خوردن اشتهایی کرده‌ام پیدا

نشان داده است عشقم نسخهٔ سوز و گداز ای دل

ز من غافل نباشی کیمیایی کرده‌ام پیدا

نشد از توتیای سرمه روشن چشم تاریکم

پس از سرگشتگی‌ها خاک پایی کرده‌ام پیدا

به امّیدی که در سر کار زلف یار ره یابد

دل سوداییِ آشفته‌رأیی کرده‌ام پیدا

شنیدم یار آتش‌پاره آتش می‌زند در من

به این امّید نفت و بوریایی کرده‌ام پیدا

درین گلشن به‌دست آورده‌ام سروِ جوانی را

برای موسم پیری عصایی کرده‌ام پیدا

اگر آهن‌دل است آن شوخ ازینم نیست پروایی

که من از جذب عشق آهن‌ربایی کرده‌ام پیدا

نباشم غافل از یاد تو ای آیینه‌رو وقتی

به خود نازم که وقت باصفایی کرده‌ام پیدا

دل نازک دماغم سر فرو نارد به هر شوخی

به چندین سعی شوخی میرزایی کرده‌ام پیدا

خوشم از ناله‌اش، ساز و سرودم خوش نمی‌آید

ز پهلوی دل از مطرب غنایی کرده‌ام پیدا

ندارم هیچ غم واقف اگر بی‌برگ گردیدم

به این شادی که همچون نی نوایی کرده‌ام پیدا