واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

خال در زیر ابرو است او را

ره که در کعبه داد هندو را

چشم شوخت چو شد شکارافگن

فرصت رم نداد آهو را

نیست صفرای ما علاج‌پذیر

چه ترُش می‌کنی به ما رو را

چشم ما بار یوسفی نکشد

خاک در دیده این ترازو را

نیست تیغی چنین به سرکارت

مشکن ای جورپیشه ابرو را

عمر آشفتگی به سر آمد

شوخ من تا برید گیسو را

واقف از تیغ آبدارت شد

کشتهٔ خال و چشم جادو را