واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

زخم تیغ تو رسیده است مرا

صبح اقبال دمیده است مرا

بی‌دماغم ز خیال خط یار

مور در مغز خزیده است مرا

از تماشای غبار خط یار

آب از دیده چکیده است مرا

در کف من قلم نرگس نیست

از چمن چشم رسیده است مرا

جذْبه‌ی حسنِ مصوّر پسری

همچو تصویر کشیده است مرا

راست برخاستی از جای به غیر

پشت ازین غصّه خمیده است مرا

بس که در راه تو دارم تگ و دو

هر طرف نام دویده است مرا

بندهٔ باده‌فروشم واقف

کز غم دهر خریده است مرا