دامنکشان به دشت بلا میبرد مرا
دیوانه دل ببین که کجا میبرد مرا
من خود نمیروم به سر کوی او ولی
دل میتپد چنانکه ز جا میبرد مرا
غیرت اگرچه میبَرَدم از حریم او
حسرت ولیک رو به قفا میبرد مرا
مشکل فتاده آه نگهداری دلم
نازش جدا، کرشمه جدا میبرد مرا
خاکم، فتادهام به هواداری دری
گاهی شمال و گاه صبا میبرد مرا
گاهی به کعبه گاه به بتخانه میروم
هرجایی است دل، همهجا میبرد مرا
من شکر پیر دیر چه گویم که لطف او
از خود چو میبَرَد، به خدا میبَرَد مرا
در بزم او که صدرنشین گشته بوالهوس
آزردهام ز دل که چرا میبرد مرا
سیر است دل ز دیدنش اما به کوی او
چشم گرسنه همچو گدا میبرد مرا
زینسان که ذوق تیغ جفا در سر من است
روزی به قتلگاه قضا میبرد مرا
مطلب ز سیر بادیهام جز سموم نیست
حاشا که گشت ذوق هوا میبرد مرا
واقف هوای دامن صحرای دلگشا
مانند سیل بیسروپا میبرد مرا