به سویم رو نیاری، بختِ برگردیدهای گویا
نظر پوشیدی از من، طالعِ خوابیدهای گویا
مشامم از سخنهای تو بوی درد مییابد
سرت گردم بر اوراق دلم گردیدهای گویا
به هر حرفم طرف میساختی زین پیشتر اکنون
سخن با من نمیگویی چه شد رنجیدهای گویا
به جوش آمد ز شادی در تن من خون افسرده
تو گلگون از برای قتل من پوشیدهای گویا
تو ای مجنون که همچون بید میلرزی به پیش من
ازین دیوانهی ژولیدهمو رنجیدهای گویا
چه واقع شد که باز از نالهٔ تو گوش میگیرد
شبی ای دل به کویش بیمحل نالیدهای گویا
ز اشک خونیام شد بوتهٔ خارِ مژه گلبن
به حال دیدهٔ گریان من خندیدهای گویا
نبودی پیش ازین هرگز به این رنگی که میبینم
به کوی او دلا امشب به خون غلتیدهای گویا
تعجب میکنی از نالههای دل به کوی خود
فغان بلبلان در گلسِتان نشنیدهای گویا
برش افسانهای از شکوهٔ آن زلف سر کردم
شنیده گفت تو خواب پریشان دیدهای گویا
دلم بس درد کرد امروز جان من به لب آمد
ز بیدردی چو خود احوال من پرسیدهای گویا
دگر از علم و فن واقف تو را دلسرد میبینم
چنین دانم که درس عشق را فهمیدهای گویا