واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۹

گریبان گر نباشد چاک می‌سازیم دامان را

که دست شوق ما نشناسد از دامان گریبان را

لب پان‌خورده‌اش در خون کشد لعل بدخشان را

برآرد پنجهٔ رنگین او از بیخ مرجان را

نظر سوی خودآرایی نباشد دردمندان را

که دست از سرمه‌شستن لازم آید چشم گریان را

به‌جز مستی که چشمش را کند تحریک خونریزی

که دیگر بر سر کار آورد شمشیر مژگان را

به فکر آن دهان از بس جهان تنگ است در چشمم

دل موری تصور می‌کنم ملک سلیمان را

اگر ننوشت یوسف نامه‌ای از مصر معذور است

که می‌داند سوادی نیست چشم پیر کنعان را

از آن لب‌خندهٔ شیرین تواند ساختن ار نه

گرسنه‌چشمی داغم بشوراند نمکدان را

نمی‌دانم چه آید بر سر دل از سر زلفش

صبا بسیار می‌آرد خبرهای پریشان را

چو نرگس ناخن چندین به هر انگشت می‌خواهند

بود بسیار ذوق دل‌خراشی خو‌ش‌نگاهان را

سر آوارگی چون من ندارد هیچ‌کس واقف

که پای خفته‌ام در خواب می‌بیند بیابان را