همینجا کنم رام دلدار خود را
به محشر چرا افکنم کار خود را
مگر بوی زلفی گذر کرد بر دل
که آشفته میبینم اطوار خود را
ز دوش افکنم بار غم گر ز مستی
تو بر دوش من افکنی بار خود را
دلت گر ز خارا بود ور ز آهن
محبّت کند عاقبت کار خود را
ز ما بلبلان نغمه رنگین نخیزد
به خون تا نشوییم منقار خود را
اگر چاک پیراهنش را ببیند
زند بر زمین صبح دستار خود را
به صیّاد از جانب ما بگویید
بهیاد آر گاهی گرفتار خود را
چه پرسی ز بیدردی او که هرگز
نمیپرسد آن شوخ بیمار خود را
چو واقف اگر راه صحرا نگیرم
چه سازم دل خانهپرداز خود را