واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

دو روزه دوریِ آن یار جانی می‌کشد ما را

بیا ای مرگ ورنه زندگانی می‌کشد ما را

فریب وعدهٔ آن بی‌وفا خوردم از این غافل

که عیّار است، وَز لطفِ زبانی می‌کشد ما را

به فکر کشتن ما روز و شب بهر چه می‌گردی

تو بنشین ای فلک، فارغ، فلانی می‌کشد ما را

بوُد آیین خوبان کشتن عاشق ز بی‌مهری

قیامت بین که او از مهربانی می‌کشد ما را

فریب آسمان کی می‌خورم این قصّه معلوم است

که گر خوانَد به رسم میهمانی می‌کشد ما را

غلط گویند این کز شیب نسیان می‌شود غالب

به پیری یاد ایام جوانی می‌کشد ما را

تو در روز وصال آن به که ما را زنده بگذاری

شب هجران به آیینی که دانی می‌کشد ما را

در آن محفل که همچون شمع هرکس گرم گفتار است

ببین قسمت که داغ بی‌زبانی می‌کشد ما را

تو ما را بر غلط ناقابلِ کشتن گمان بردی

چنین باشد ولی این بدگمانی می‌کشد ما را

تلّون بس‌که دارد طبع ناز دلبران واقف

گهی از لطف و گه از سرگرانی می‌کشد ما را