سر کنی چون در گلستان غارت ترکانه را
چشم مخمور تو از نرگس کشد پیمانه را
از فراق همنوایان بلبل ما در قفس
از نظر انداخت همچون اشک آب و دانه را
بر سر وجد است دل تا تیغ او شد جلوهگر
شور افزون میشود از ماه نو دیوانه را
خویش را زد بیمحابا بر دم شمشیر شمع
میتوان کردن تماشا جوهر پروانه را
دست از اصلاح احوال پریشانم بکش
ربط با موی سرِ مجنون نباشد شانه را
دامن فانوس را خواهم گرفتن روز حشر
کز وصال شمع مانع میشود پروانه را
بس که چشم کافر او رهزن دین من است
قصد مسجد گر کنم گیرم ره بتخانه را
در جهان روزی که غم بنیاد ویرانی گذاشت
نذر سیل گریه کردم من نخستین خانه را
سادگی بین کز گمان رحم واقف بارها
خوردم از چشمش فریب گریهٔ مستانه را