ای دل نهفته دار غم یار خویش را
بر خاطر کسی مَفِگن بار خویش را
یا رب چه آفتی که ز دست تو آسمان
صد بار بر زمین زده دستار خویش را
افتاده گیر دفتر عیش جهان در آب
ای گریه وا مکن سر طومار خویش را
آبوهوای دهر به من سازگار نیست
یا رب کجا برم دل بیمار خویش را
از نالههای شعله فشان عندلیب ما
گلریز کرد غنچهٔ منقار خویش را
زین سرکشی که کرده به سوداییان عشق
خواهد شکست زلف تو بازار خویش را
جانان مرا به هیچ نباید فروختن
باید شناخت قدر خریدار خویش را
گل را گر آشیانهٔ ما بار خاطر است
آتش زنیم مشت خس و خار خویش را
از دلبران چه چشم توان داشت کین گروه
بر باد میدهند هوادار خویش را
ای سیل گریه در چه خیالی بیا بیا
خواهم یکی کنم در و دیوار خویش را
واقف گرفتم اینکه تو رنگین سخن نهای
از خون نویس حال دل زار خویش را