واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۹

ای کرده خون فراق توام در جگر بیا

می‌میرم از برای تو کردم خبر بیا

استادگی در آمدن ای سروناز چیست

عمر است همچو آب روان در گذر بیا

از شادی وصال تو مردیم ناگهان

ظالم تو را که گفت چنین بی‌خبر بیا

گفتی که عاقبت به سرت خواهم‌ آمدن

زان پیشتر که عمر من آید به سر بیا

زین بیش تاب کوه فراقم نمانده است

مویی شدم ز هجر تو ای خوش‌کمر بیا

جانا ز حسرت لب همچون عقیق تو

آتش فتاده است مرا در جگر بیا

ما را محبّت پدری با تو داده‌اند

خوش بی تکلّفانه بیا ای پسر بیا

گاهی قدم به خانهٔ چشمم توان گذاشت

باز است روز و شب ز برای تو در بیا

غافل ز سوز سینه‌ام انکار می‌کنی

تا باورت شود دو قدم پیشتر بیا

نتْوان وداع را ز عزیزان دریغ داشت

جان می‌کند ز درد تو عزم سفر بیا

واقف به درد دوری جانان سپرده جان

وقت است وقت بر سرش ای نوحه‌گر بیا