تا گرفته است غم عشق گریبان ما را
میفتد لخت دل از دیده به دامان ما را
بخت در مصر کند گر زعزیزان ما را
کی فراموش شود کلبهٔ احزان ما را
جمع بوده است مگر خاطرش از فتنهٔ خط
زلف آن روز که میکرد پریشان ما را
زحمت تیغکشیدن نکشد دست کسی
میتوان کشت به یک جنبش مژگان ما را
غنچه کی موجب دل جمعی ما بود ای وای
یک نفس واشدنی کرد پریشان ما را
همچو نرگس که به هنگام زمستان شکفد
چشم واگشت ز دمسردی دوران ما را
آه این قطرهٔ خونی که دلش نامیدند
داد از گریهٔ بیصرفه به طوفان ما را
از هوس ما مگسِ خوانِ کسی کی گردیم
هست صد رنگ غمت نعمت الوان ما را
ما اگر خوار و خرابیم شما را چه غرض
بگذارید به هر طور، عزیزان، ما را
پرده برداشتی ای باد ز رویش احسنت
کی کند غیر تو شرمندهٔ احسان ما را
ما درین غمکده هم طالع صبح آمدهایم
کرد رسوای جهان چاک گریبان ما را
تنگدل ساخته ما را کمر تنگ کسی
یک دل مور بوَد ملک سلیمان ما را
ما به این رنگ نبودیم پریشان واقف
زلف او کرد چنین بیسروسامان ما را