با اثر یافت چون فغان مرا
باغبان سوخت آشیان مرا
خوشنگاهان به گردش چشمی
سرمه کردند استخوان مرا
تیر بر استخوان غیر مزن
مکن آشفته مغز جان مرا
داستانم نوشتنی است، خبر
برسانید دوستان مرا
ناله گفتم کند هواداری
داد بر باد خانمان مرا
به چه نام و نشان توان جستن
دل بینام و بینشان مرا
نازک آن طبع و من سخنگستاخ
ای ادب مهر کن دهان مرا
سر چو سودم بر آستانش گفت
که مفرسای آستان مرا
صَدمهٔ عشقِ حسنِ گندمگون
کرد جوکوب استخوان مرا
طبع آن نازک دشمن گستاخ
ای ادب مهر کن دهان مرا
بسکه گلگون اشک شوخ افتاد
برد واقف ز کف عنان مرا