غم به من دست و گریبان شد، نمیپرسی مرا
چاک جیبم تا به دامان شد، نمیپرسی مرا
بر من ای بیرحم از احوالناپرسیدنت
زیست مشکل، مرگ آسان شد، نمیپرسی مرا
گشت امیدی که دل از دیده آبش داده بود
سر به سر پامال حرمان شد، نمیپرسی مرا
در دیار دل که اقلیم تو بود ای بیخبر
غم مسلط، درد سلطان شد، نمیپرسی مرا
دفتر دل ریخت از شیرازه هی بیداد هی
کهنه اوراقم پریشان شد، نمیپرسی مرا
خانهٔ من یک دو روزی پیش ازین آباد بود
این زمان آن خانه ویران شد، نمیپرسی مرا
کلبهٔ واقف که عشرتخانه بوده است این زمان
یوسف من بیت احزان شد، نمیپرسی مرا