رحم بر حالم نداری، گریه میآید مرا
یک دل و صد زخم کاری، گریه میآید مرا
شب همهشب بر سر بالینِ دل سوزم چو شمع
در غم از بیمارداری گریه میآید مرا
یار میآید، دلم را در فشار آورده است
حسرت گوهرنثاری، گریه میآید مرا
از تو گاهی گر نگاهی مینمایم التماس
بر تغافل میسپاری گریه میآید مرا
آبرویم بر سر خاک بتان بر خاک ریخت
شد بدل عزّت به خواری، گریه میآید مرا
بعد عمری آمد و گفتا نمردستی هنوز
آن غم و این غمگساری گریه میآید مرا
یار با اغیار شد تا آشنا بیگانه من
دشمنم شد دوستداری گریه میآید مرا
زندهام در دوری جانان، بسی شرمندهام
نیست مردن اختیاری گریه میآید مرا
بیم آن دارم که ناید دلبر و خندد سحر
در شب امّیدواری گریه میآید مرا
با غنیم هجر کار افتاد تنها ماندهام
صبر و طاقت شد فراری گریه میآید مرا
از شراب آلوده شد شاید که یابد شستوشو
دامن پرهیزگاری گریه میآید مرا
گریه را یک قطره نبود آبرو تا درد نیست
بر تو ای ابر بهاری گریه میآید مرا
جز جفا با ما نکرد آن بیوفا با این همه
میکند احسان شماری گریه میآید مرا
تخم امیدی به خاک کوی او افشاندهام
مینمایم آبیاری گریه میآید مرا
مردم و آن بیوفا آبی به خاک من نریخت
در لحد زین جانسپاری گریه میآید مرا
گریهام بر خواری خود نیست در کوی کسی
این که شد بیاعتباری گریه میآید مرا
بارها گفتی که خواهم آمدن باری بیا
چند باشم انتظاری گریه میآید مرا
همچون طفلان نیست جانان طاقت تنهاییام
گر توام تنها گذاری گریه میآید مرا
زندهام در دوری جانان بسی شرمندهام
نیست مردن اختیاری گریه میآید مرا
در برم دل آب شد واقف ز آه و زاریات
تا به کی این آه و زاری گریه میآید مرا