ساختم جمع ز بس بیسروسامانی را
کرده زلف تو ز من قرض پریشانی را
بهر من گنج برون از ته دیوار آورد
دارد آباد خدا خانهٔ ویرانی را
سرمه در چشم بکش تا به تو روشن گردد
که سزد بخت سیه مردم نورانی را
میکنی دعوی تجرید ولی میترسم
دامنآلوده کنی جامهٔ عریانی را
پیرو زاهد شهر آنکه شد از بیخردی
خضر کرده است گمان غول بیابانی را
پند در گریهٔ من نیست موافق که بود
خطر از باد فزون کشتی طوفانی را
شکوهٔ زلف بتان را مکن آغاز ای دل
چه گشایی سر طومار پریشانی را
عندلیبان چمن واقف ما مهمان است
یاد گیرید ازو طرز غزلخوانی را