بود در زندان غم یک عمر همشیون مرا
حق بسیار است از زنجیر بر گردن مرا
با صفیرم نغمهٔ بلبل ندارد نسبتی
کاش همطرحی شود پیدا درین گلشن مرا
بسکه مشق گریه کردم در خیال نوخطان
همچو صحرا رسته آخر سبزه از دامن مرا
همچو گل چاکگریبانم نباشد بخیهگر
نیست تاب منّت کس یک سرسوزن مرا
مایهدار درد و غم گردیدم از فیض طلب
خوشهچینی کرد آخر صاحب خرمن مرا
همچو مجمر رخنههای سینه از سوز درون
گشت در بزم تو هریک دیدهٔ روشن مرا
گاه در آبم از اشک و گاه در آتش ز آه
از که نالم دیده بدخواهاست و دل دشمن مرا
داد از یک جرعهام واقف ز بند خود نجات
بندهٔ پیر مغانم کو خرید از من مرا