به گریهای که ندارد اثر چهکار مرا
به دیدهای که نبارد شرر چه کار مرا
هوای دشت جنون طرفهدلکش افتاده است
روم ز شهر، به دیوار و در چه کار مرا
ز باغ دهر مرا بس بوُد شکوفهی اشک
نهال درد و غمم، با ثمر چه کار مرا
به درد بیکسی خود شدم بیابان مرگ
دگر به درد سر نوحهگر چه کار مرا
به کوی یار چرا اشک را روان سازم
به قاصدی که نیارد خبر چه کار مرا
به صبر داد ستانم ازین جفاکاران
به اشک شام و به آه سحر چه کار مرا
رها نمود چو صیادم از قفس واقف
ز ناز گفت به این مشت پر چه کار مرا