یار تا از نظر افکند مرا
بیکسی دربهدر افکند مرا
چون زنم آه که مژگان کسی
رخنهها در جگر افکند مرا
کوه تمکین تو ای سنگیندل
عاقبت از کمر افکند مرا
یک قدم پیروی دل کردم
در جهانی دگر افکند مرا
هستیام بود نقاب رخ دوست
خوب کرد آنکه بر افکند مرا
شکر افتادگیام باید کرد
که بر آن خاک درافکند مرا
وای بر چشم من بیخود وای
گریهٔ بیاثر افکند مرا
من به دامت نه ز خود افتادم
که قضا و قدر افکند مرا
چه کنم آه که بیتابی دل
از دل او به در افکند مرا
دارم امید که بر دار دیار
ناامیدی اگر افکند مرا
واقف آخر به زبان مردم
دیده ای پرده درافکند مرا