بتان ز بسکه به دل خانه کردهاند مرا
قسم به کعبه که بتخانه کردهاند مرا
خجل ز انجمنم، شرمسار از چمنم
نه عندلیب، نه پروانه کردهاند مرا
نه فکر آخرتی نی تلاش دنیایی
چه دولت است که دیوانه کردهاند مرا
کجا روم به که گویم که خردسالی چند
خرابِ بازیِ طفلانه کردهاند مرا
نمیکنند به سنگی نوازشم طفلان
به هرزه بهر چه دیوانه کردهاند مرا
برای من چه نهی خال عارضی بر رخ
اسیر دام تو بیدانه کردهاند مرا
به شور گریه چه سازم که آتشینخویان
کباب جلوهٔ مستانه کردهاند مرا
چرا به خرد و بزرگ زمانه بنشینم
ندیم شیشه و پیمانه کردهاند مرا
چرا نه شکوه کنم از شکرلبان واقف
که زهر چشم به پیمانه کردهاند مرا