علی اشتری » ستارهٔ سحری » در واپسین دم

بجز عشق اندرین مکتب نیاموخت

مرا آموزگار آسمانی

نهاد اندر میان سینه من

ز شور عشق داغی جاودانی

فراوان ریختم هر شام و هر صبح

نهان اشکی بدین سوز نهانی

جوانی در غم این عشق طی شد

کنون افسوس باید بر جوانی

مرا مرگ است زین پس چاره درد

که طی شد گاه عیش و کامرانی

بس است اندر فراقت ناله زار

که روز روشنم شد چون شب تار

بیادت هست آن عهدی که از عشق

همه شب تا سحر بیدار بودم؟

بیاد نرگس بیمار مستت

ز حسرت روز و شب بیمار بودم

ز بیتابی بامید نگاهی

سر هر کوچه و بازار بودم

بهر جانب که میرفتم بیادت

ز طعن غیر در آزار بودم

بسان بلبل مستی، شب و روز

بعشق گل اسیر خار بودم

چو دیدی زاری و سر مستی من

زدی آتش بجمله هستی من

کنون با یاد تو در سینه هر شب

ز حسرت ناله ای جانکاه دارم

تو میدانی که از عشقت شب و روز

بدیده اشک و در دل آه دارم

دلی چون کوه دارم در فراقت

تنی از لاغری چون کاه دارم

ز اشکم پر ستاره گشت دامان

که در دل آتشی زانماه دارم

کنون با مرگ خوشتر باشدم دل

که دست از دامنت کوتاه دارم

بنالم تا که مرگم باز آید

نگه کن کز اجل هم ناز باید

بیاد آور در آن شادی در آن عشق

به پیمانی دلی را شاد کردی

چو خوبانت بشاهی دست دادند

گدائی را برحمت یاد کردی

بشیرینی چو گشتی شهره شهر

چو شیرین یادی از فرهاد کردی

بدان پیمان که می بستی بشادی

بنای دوستی بنیاد کردی

ولی چون گل شکستی عهدم آخر

دلم را همدم فریاد کردی

کنونم ناله و فریاد بنگر

دلم آشفته از بیداد بنگر

بیا ای سرو سیم اندام تا باز

ز حسرت سینه ای را چاک بینی

ز شور عشق و اندوه فراقت

تنی لرزان، دلی غمناک بینی

بیاد آور مرا روزی کزین عشق

دلی چون چشم عاشق پاک بینی

زمانی یا دما کن ای پریچهر

که در بزمت شراب تاک بینی

از آن ترسم که روزی یادت آید

که جسم عاشقانرا خاک بینی

ولیکن یاد کن آزرده ای را

بیادی شادمان کن مرده ای را

بیاد شادی پیشین زمانی

بدین دلخسته گمنام بنگر

بخاکی لاله ای را آتش افروز

نشان عاشقی ناکام بنگر

پر از غوغا، دل دریا صفت را

از این پس ساکت و آرام بنگر

جوانی خسته را، اندر دل خاک

نزار از گردش ایام بنگر

بمرگ نوجوانی خسته از عشق

صباح مادری را شام بنگر

کنون رفتیم و ایزد باد یارت

بکام دل بگردد روزگارت