هر دم از سینه برآرم آهی
تا در آن دل بنمایم راهی
ابر چشمم ز بس امشب بارید
بحر دامن شده پر مروارید
آه از این جام ز غم فرسوده
داد از این اشک بخون آلوده
وای از این درد که بر جان من است
آه از این آه که طاقت شکن است
خسته از چاره شده تدبیرم
راست گویم که من از جان سیرم
گر بدریام بیندازی زار
شوق غرقم بود و بیم کنار
نه سبوئی ببرم، نه ساقی
نه بت گلرخ سیمین ساقی
نه شرابی که بنوشم هر دم
نه کسی تا بتو گوید دردم
چه شدی باز نسیم سحری؟
تا پیامی ز من آنجا ببری
کاینچنین تیره که بازار من است
نتوان گفت خدا یار من است