علی اشتری » ستارهٔ سحری » لاله

بامدادان که باد بهاری

بوی مشگ آورد از گلستان

وان نسیم خوش کوهساری

میدمد بر در و دشت و بستان

سر بر آرم بصحرا و گلزار

با پریچهرگان بهاری

تا فرو خوانم این جور و آزار

بر گل و لاله از بیقراری

گه بیاد لب شکرینت

بوسه برگیرم از لاله و گل

یاد آن طره عنبرینت

سر نهم اندر آغوش سنبل

گه بیاد آیدم کاندرین باغ

با تو شادان و خرم نشستم

لب پر از خنده و دل پر از داغ

تا یکی عهد یاری ببستم

خود چو دیدم که عمر گلستان

یک دو ماهی پس از این سر آید

با تو گفتم که این عهد و پیمان

همچو گل روزگاری نپاید

خنده کردی و گفتی: مخور غم

آسمان اینقدر بیوفا نیست

یادت آید که گفتی در آندم:

عهد من همچو زلفم دو تا نیست؟

آنزمان لاله آتش افروز

کو نشانی بد از اخگر من

بر تو دادم من از شادی آنروز

یادگاری من در آذر من

یادت آید که از شادی آنگاه

تاب زلف سیاهت گرفتم

سینه بر سینه من نهادی

بوسه از روی ماهت گرفتم

پس چه شد؟ آنهمه مهربانی

آنهمه لاف یاری، کجا شد؟

دیدی ای لعبت آسمانی

عهد تو همچو زلف دو تا شد؟

خود مگر یار دیگر گرفتی

کاینزمان عهد ما بردی از یاد

ناز و دلداری از سر گرفتی

از تو و عهد سست تو فریاد