علی اشتری » ستارهٔ سحری » بید و ماه

باز آمد شام، از بام سپهر

ماه خندد بر گل و سوسن به مهر

از فراز شاخه شمشاد و سیب

در چمن افتاده نوری دلفریب

خوش هوائی، خوش نسیمی، خوش مهی

خاصه در دامان کوهی، در دهی

باز دیدم، اوفتاده در چمن

نور ماه و سایه بید کهن

یادم آمد بیخبر از خویشتن

شامگاهی دست او در دست من

در کنار بید بن باز آمدیم

بوسه بر رخسار یکدیگر زدیم

بید را دیدم کنار چشمه باز

سرنگون در آب گیسوی دراز

ماه من چون گل در این معنی شکفت

با لبی خندان و روئی باز، گفت:

بنگر اندر چشمه عکس ماهتاب

غوطه ور چون کودکی سیمین در آب

بید بن چون مادری کو طفل خویش

غرقه بیند، گیسوان سازد پریش

خرمن گیسو فرو برده در آب

تا بگیرد دست طفل ماهتاب

دست لرزان سوی چشمه میبرد

خواهدش کز چشمه بیرون آورد

مست گشتم زین سخن بی اختیار

بر دهانش بوسه دادم بیشمار