از بخت نامساعد و از جور روزگار
روزی هزار بار بنالم به پیش یار
تنها ز دست دوست ندارم شکایتی
دارم هزار شکوه از این چرخ کجمدار
این است رسم چرخ ستمگر که میزند
هرلحظه نیش بر دل مردان هوشیار
هر دم ز دست چرخ غمی نو رسد مرا
هر لحظه شاخ عمر، غمی آورد ببار
از شمع بهره ای نبرم غیر سوختن
از گل مرا نصیب نباشد بغیر خار
آزار میکشم من محزون زهر طرف
اندوه میبرم من مسکین زهر کنار
همچنان چنار پیر بسوزم ز برق خویش
همچون شجر ز میوه خویشم بریز بار
هر تازه ای که میرسد غیر درد نیست
ما را گناه چیست بدرگاه کردگار
آه از درون سینه پر درد میکشم
هر دم بیاد مهدی ناکام بیقرار
خطش بگرد عارض سیمین نرسته، رفت
خلقی بماتمش همه غمگین و داغدار
فریاد از سپهر ستمگر که لحظه ای
ما را رها نمیکند از چشم اشکبار
ایدل امید نیکی از این روزگار چند
چندی بنال در ستم روزگار زار
از آسمان توقع بیجا چه میکنی
مثل مرا براحت و آسودگی چکار
بگذار تا بگریم، از دست جور چرخ
بگذار تا بنالم از دست روزگار
با ما چو روزگار مساعد نمیشود
باید شدن بلطف خداوند امیدوار